همینجوری نامه

من پل عابرم،شاید هم آن تکه از سنگ فرش خیابان که هر روز به من سلام می کند،آن هم با صدای بلند...شاید هم بستنی چوبی هستم در دستان کودکی که از سرما صورتش سرخ سرخ است.شاید هم نشانه ام.مثل تابلوی ورود ممنوع یک کوچه.

وارد کوچه می شوم.شلوغ است.همه در حال آمدن هستند،همه شبیه هم هستند،همه تند تند راه می روند ،همه ریز ریز گریه می کنند و اشک هایشان را دانه دانه در جیب هایشان می گذارند.

من جیب ندارم،من می رقصم.کوچه می خندد.

من شاید امروزم.

همینجوری نامه

مبتلا شدم!

انگشتانم به هم گره خورده،بازش کن..

روایت نامه

۱.سرطان داره،یه روز در میون برای درمان میره بیمارستان،دختر کوچولوشم با خودش می بره،کسی نیست که با دختر کوچولوی مو فرفری بازی کنه تا مامانش برگرده،تا یادش بره که مامانش کی رفته و کی بر می گرده،تا اصلا کم کم مامانشو که دیگه موهاش فرفری نیست،یادش بره،تا...

۲.دختر کوچولو روی صندلی،توی راهرو بیمارستان نشسته،انگشت شستش در دهانش است و پاهای کوچکش را که خیلی با زمین فاصبه دارد را تکان می دهد،عروسکی بغلش است...

۳.سال ها بعد،دخترک روز هایی را به یاد می آورد که یواشکی با عروسکش حرف می زد و ازش می پرسید،میدونی آرزو چیه؟

همینجوری نامه

امروز یکی بهم گفت چقدر پخشی!
راست می گفت،آخه اون خوب می دونست  پخش بودن چه حالی داره!
تا حالا انقدر شنیدن یه حرف حساب به دلم ننشسته بود...


کوهنوردی رو دوست ندارم،اما انگار بعضی وقتا بعضی قله ها رو باید فتح کرد...

خودمونیم این بوی نارنگی هم عجب دنیاییه!

داستانک

رو به رویم نشسته،سرش پائین است و با کاغذی بازی می کند.سکوت است.سرفه ای می کنم،شاید سر حرف باز شود.همان طور که سرش پایین است می پرسد:سرما خوردی؟ و من همان طور که به کاغذ دستش نگاه می کنم،یک نوچ می گویم و دوباره هر دو  ساکت می شویم.صدای خنده ی میز بغل توجهم را به خود جلب می کند،نگاهشان می کنم و بی دلیل من هم لبخندی می زنم.سیگاری از جیب کتش در می آورد و بین لب هایش می گذارد،جیب هایش را می گردد،مثل همیشه باز فندکش را جا گذاشته،می داند که من سیگار نمی کشم،برای همین نمی پرسد که فندک دارم یا نه.انگار منتظر این بهانه بود،سیگار را روی میز می گذارد،نگاهم می کند و می گوید:" بعضی وقت ها انقدر تنهام که دیگه اینم نمی تونه...اه،هیچی".می پرسم،" اینم نمی تونه چی؟"، نفس عمیقی می کشد و زیر لب می گوید:" یه چرتی گفتم ،حالا توام گیر نده!"، دوباره ساکت می شویم ،اما این بار بی اختیار به همدیگر نگاه می کنیم،چقدر حرف هست که باید بزنیم،چقدر کار هست که باید انجام بدهیم،چقدر ... انگار این سکوت تمامی ندارد،انگار کسی گلویم را دارد فشار می دهد،راه نفسم تنگ شده،باید کاری کنم،باید این بازی را تمام کنم،فندکی از کیفم در می آورم،آرام دستم را به سمت دستش می برم،دستش را می گیرم ،چقدر سرد است و چقدر من گرم می شوم.فندک را در دستش می گذارم،کیفم و کاغذ مچاله شده ی روی میز را بر می دارم و می روم   

همینجوری نامه

کلاه مان را گم کردیم!

به همین راحتی!!

دل نامه

من هستم ،تو هستی، دریا هست

مرغ دریایی هست  و باد هست میان مو هایم

باران هست و دست های سردم

نفس هست و افق هم هنوز هست

تو هستی و جای پاهای نا معلومت روی ماسه ها

دل نامه

باران

ابر ها در آغوش هم 

زمین خیس 

کمی آن طرف تر،سگی مرده

  چشمانش سیاه

 شاید آرزو هایی کوچک

مثل طعم گس استخوان یک لاشه 

 

 

 

 

همینجوری نامه

جوراب های راه راه رنگی ام را پایم میکنم..سر پنجه تا دم در میروم،در را آرام باز می کنم و بدون کفش، با همان جوراب ها ی راه راه رنگی تا دم در خانه ات می دوم...

می رسم،نفس نفس می زنم،چراغ اتاقت روشن است.می خواهم با صدای بلند صدایت کنم، ،اما نمی شود ،یک سنگ کوچک بر میدارم و  به شیشه ی پنجره ات می زنم...

منتظرم تا پنجره را باز کنی، تا برایت دست تکان دهم،تا ...

چراغ اتاقت خاموش می شود..خیره مانده ام،به تاریکی پشت پنجره..

ساعتی بعد، با جوراب های راه راه رنگی کثیفم آرام آرام به سمت خانه می روم...

همینجوری نامه

قصه از اونجایی شروع شده که نباید می شده..اینو کم کم فهمیدم ،وقتی که نزدیک یه فصل از داستانشو خوندم(شایدم نفهمیدمشو فکر می کنم فهمیدم!)..الان دیگه به خودم میگم،دیوونه،بیا و بقیشو خودت بنویس،اونجوری که می خوای قصه رو پیش ببر،به جای اینکه هی بشینی و چرک نویس(شایدم پاک نویس) های اونو بخونی.اینجوری حالا حالا ها طول می کشه تا این قصه رو تموم کنه ..اما نه..می خوام خودش بنویسه،آخه دست خطشو دوست دارم..

لحظه نامه

انتظار..

تکرار تلخ لحظه است، در چرخش بی انتهای زمان