همینجوری نامه
وارد کوچه می شوم.شلوغ است.همه در حال آمدن هستند،همه شبیه هم هستند،همه تند تند راه می روند ،همه ریز ریز گریه می کنند و اشک هایشان را دانه دانه در جیب هایشان می گذارند.
من جیب ندارم،من می رقصم.کوچه می خندد.
من شاید امروزم.
وارد کوچه می شوم.شلوغ است.همه در حال آمدن هستند،همه شبیه هم هستند،همه تند تند راه می روند ،همه ریز ریز گریه می کنند و اشک هایشان را دانه دانه در جیب هایشان می گذارند.
من جیب ندارم،من می رقصم.کوچه می خندد.
من شاید امروزم.
انگشتانم به هم گره خورده،بازش کن..
۲.دختر کوچولو روی صندلی،توی راهرو بیمارستان نشسته،انگشت شستش در دهانش است و پاهای کوچکش را که خیلی با زمین فاصبه دارد را تکان می دهد،عروسکی بغلش است...
۳.سال ها بعد،دخترک روز هایی را به یاد می آورد که یواشکی با عروسکش حرف می زد و ازش می پرسید،میدونی آرزو چیه؟
به همین راحتی!!![]()
مرغ دریایی هست و باد هست میان مو هایم
باران هست و دست های سردم
نفس هست و افق هم هنوز هست
تو هستی و جای پاهای نا معلومت روی ماسه ها
ابر ها در آغوش هم
زمین خیس
کمی آن طرف تر،سگی مرده
چشمانش سیاه
شاید آرزو هایی کوچک
مثل طعم گس استخوان یک لاشه
می رسم،نفس نفس می زنم،چراغ اتاقت روشن است.می خواهم با صدای بلند صدایت کنم، ،اما نمی شود ،یک سنگ کوچک بر میدارم و به شیشه ی پنجره ات می زنم...
منتظرم تا پنجره را باز کنی، تا برایت دست تکان دهم،تا ...
چراغ اتاقت خاموش می شود..خیره مانده ام،به تاریکی پشت پنجره..
ساعتی بعد، با جوراب های راه راه رنگی کثیفم آرام آرام به سمت خانه می روم...