از زمانی که یادم می آید همیشه وقتی درس می خواندم دوست داشتم جاهایی که به نظرم مهم است را زیرش خط بکشم. هیچ وقت هم تو نگهداری کتاب های مدرسه ام آدم با سلیقه ای نبودم. با مداد، خودکار،مداد رنگی خط می کشیدم و گاهی هم نقاشی هایی شاید مرتبط با موضوع نوشته ها می کشیدم، احتمالا محض تنوع!! به هر حال این عادت را با خودم تا الان روی گوشه ی چشم راستم همیشه داشتم. یعنی این که اگر این کار را نکنم موقع خواندن کتاب، گوشه ی چشمم هی می پرد، یعنی پاشو مدادتو بیار. یک جورهایی هم انگار شده یک نوع بیماری. چون هر کتابی را که بخوانم و زیر جملات مهم و یا جالبش خط نکشم ،احساس می کنم نخواندمش!!البته تازگی ها تغییری در این رویه دادم که فقط از مداد استفاده میکنم. اما با همه ی این حرف ها که ممکن است این رفتار- البته منظورم این نوع مزمن اش است - ریشه ای بیمار گونه داشته باشد، ولی این فایده را دارد که وقتی کتابی را از ققسه ات بیرون می آوری و ورق می زنی ، چشمت به جملاتی می افتد که هنگام خواندنشان دوستشان داشتی و برداشتی یک خط نه چندان صاف و صوف (صوف را اینطوری می نویسند؟ اصلا یک همچین واژه ای داریم؟ ..عجب!!) زیرش کشیدی!!
این همه حرف زدم که چند جمله ای که امروز از همین ورق زدن ها دوباره به چشمم خورد را اینجا بنویسم. بدون هیچ توضیح اضافه ای!
۱.(ها کردن - پیمان هوشمندزاده)
* " می گفت: باید اسفناج بخوری.
الکی گفتم: فکر می کنی نخوردم؟
می گفت: وقتی می خوری،باید احساس اسفناج خوری داشته باشی."
* "اگه از ده، هفت تا برداریم چی می شه؟
هیچ فرقی نمی کنه. ده تا همان ده تاست. حالا تو هی بردار.
2.(مرگ بازی- پدرام رضایی زاده)
* " همیشه از جایی آغار می شود که انتظارش را نداری "
* " دل تنگی، قشنگ ترین اتفاق بد دنیاست "