گاهی چقدر زود همه چیز خاطره می شود. حتی لحظه ای که در آن هستی در همان آن خاطره می شود و در گوشه ی صندوق خانه جا می گیرد و کم کم خاک می خورد.. انقدر خاک می خورد که دهانش بوی باغچه می گیرد. مثل باغچه خانه مادر بزرگ که خاطره شد و خاک خورد و دهانش دوباره بوی باغچه گرفت..

 می خواستم بگویم خیلی خجالت می کشم وقتی کسی بهم می گوید تولدت مبارک. آب می شوم در خودم. اشک هایم از پشت چشم هایم به این آب ها اضافه می شوند، و تمام موجودات درونم تا مرز غرق شدن پیش می روند... مگر من چه کار مفیدی کردم که آمدنم به این سرزمین باید مبارک باشد؟ مگر من با تویی که در (...) نشسته ای و هر روزت از هر روزت معمولی تر است و آرزوی یک تبریک خشک و خالی را هر روز با خودت این ور و آن ور می بری چه فرقی دارم که باید شایسته ی تبریک باشم؟ مگر چیزی غیر از این است که برای من تا او بود همه روزها تولد بود ؟ او که پرهیز دارم که در هر جا اسمش را بیاورم،مبادا یادش دستمالی شود..او که آرام زیر خاک خوابیده..شاید هم دارد خاک می خورد..شاید هم دهانش بوی باغچه حیاط خانه مادربزرگ را می دهد.. می دانم که آن جا را خوب به یاد دارد...