همینجوری نامه
مغازه های پر ازقلب های قرمز، عروسک های گنده ،شکلات ها ی جورواجور و این وسط هم پره از آدمایی که مثل هر روز هی دارن میرن و هی دارن میان و با ولع دنبال این چیزهایی هستند که توی چشم اونا هم میزنه!می خندند،شاید بی دلیل! شاید از سر وظیفه!
چشمامو می بندم. شروع میکنم به شمردن دفعات جویدن گازی که از ساندویچ زدم .پنج،شیش،هفت..حوصلم سر میره..چشمامو باز می کنم.بچه ای روبه روم نشسته و داره منو ساندویچ نصفه گاز زدمو نگاه میکنه.جند تا اسکاچ تو دستشه.آروم گفت: میخری؟.
چشمام بسته شد...