همینجوری نامه

۱. امتحان دارم. درس می خوانم. از اون دفعاتی است که با لذت درس می خوانم. با این حال هم چنان این بازیگوشی من سرعت درس خواندم را پایین می آورد!

 

۲. کاش آدم ها خودشان داوطلب می شدند که بیایند و اعتراف کنند. 

پ.ن۱: قاعدتا منظورم همه آدم ها نیست. همان یک نفر هم بیاید بس است.

پ.ن۲:من خودم حاضرم این کار را بکنم!

 

۳. دو فنجان قهوه شیرین. دو صندلی لهستانی قدیمی. کافه گودو. یک عصر بهاری. همه ی این ها انتظار می کشند برای...

 

۴. بیشتر دیالوگ های فیلم های وودی آلن را دوست دارم. به این دلیل که با یک جمله ی ساده حرفی را می زند که می شود ساعت ها درباره اش فکر کرد. مثل فیلم "ویکی،کریستینا،بارسلونا". همان اول فیلم کریستینا دارد به این فکر می کند که  "من نمی دونم دقیقا چی می خوام، اما اینو می دونم که چی نمی خوام". حالا حکایت منم همینه.

 

۵.  با درودی به خانه می آیی و با بدرودی

 خانه را ترک می گویی

ای سازنده!

لحظه ی ِ عمر ِ من

به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست 

این آن لحظه ی ِ واقعی ست 

که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.  /

(ا.ش)

همینجوری نامه

۱.گاهی دامبولی شدن لازم است:

« بگو منم دوستت دارم

محال تنهات بذارم

تو وصله ی جون منی

منم فقط تو رو دارم»

...

خدا خیر بده خاندان شب پره را ،که هی این ملت را شاد می کنند!

 

 ۲. نگهبان شب با چشمان خواب آلود تا صبح راه می رود و سوت می زند.

ما همه خوابیم.

حتی صدای سوتش را هم نمی شنویم.

 

۳.وسوسه.

و    سوسه.

 

روز نامه

۱.لاست میبینم. آرام و پیوسته و بدون هیچ عجله ای. به خاطر خودم. به خاطر کیت. بعد از هر بار دیدن در خودم غرق می شوم و فکر می کنم . به این که در یک مورد احساس هم ذات پنداری عجیبی با این شخصیت دارم. نه این که بگویم به اندازه او جسور و کله خر هستم. نه به آن اندازه نیستم.هرچند که گاهی دوست دارم باشم. اما مساله این نیست. مساله چیز دیگری است که هر بار نگاه پر از بغض او را میبینم من هم ته دلم بغض می کنم. شاید نه برای کیت.برای خودم.

۲."اتفاق خودش نمی افتد".

پ.ن ۱:این اسم فیلمنامه ای از بهرام بیضایی است. این هم اضافه شد به همه ی کتاب هایی که این مدت اخیر به بهانه های مختلف هدیه گرفتم و خواندن هر کدامشان برایم لحظات شیرینی را رقم زده.. مرسی مرسی. به خاطر همه محبت هایی که نمی دانم لیاقتش را دارم یا نه.

پ.ن ۲: واقعا اتفاق خودش نمی افتد؟

۳. به این فکر می کنم که شاید چند سال دیگر دلم برای خودم تنگ شود.

همینجوری نامه

تصور کن ۱۰ سالت است.

 در اتاقی هشت تخته در بیمارستان بستری هستی. نه یک روز ، نه یک هفته... یک ماه. نه برای  درمان یک زخم ، نه برای یک جراحی...برای مریضی  ای که تا عمر داری با توست و مدام باید بیایی و در این اتاق های هشت تخته ی دلگیر بخوابی و ذوق کنی وقتی باد پرده را در آغوش می گیرد و تو آسمان ر ا می بینی. بعد تصور کن که با همه ی اینها تنها هم باشی و هیچ کس به دیدنت نیاید مگر چند آشنای دور،و دستهایت تا صبح گریه کنند از بس که خودشان دوتایی همدیگر را گرم کردند، همان دست هایی که به حاطر این مریضی تمامش پوسته شده، زبر شده...

همه ی اینها را که تنها بخشی از واقعیت است تصور کن.

من این ها را تصور نکردم. بچه ی ۱۰ ساله را دیدم که با همه ی اینها زندگی را می فهمید.

من از خودم خجالت کشیدم.

واقعا برای یک لحظه تصور کن...

همینجوری نامه

۱.من تو را دوست دارم و تو دیگری را...و همه ی ما تنهاییم. (دکتر شریعتی)

 

۲.گفت تو سرنوشت عجیبی خواهی داشت.

گفتم سرنوشت همه ما عجیبه، فقط شاید حواسمون نیست.

گفت همه چیز اطراف تو داره می چرخه.

گفتم آره، منم دارم می چرخم.

گفت خاک بر سر(...)، و خوش به حال (...).

گفتم ...هیچی نگفتم.بغض کردم.

پ.ن: اینارو فالگیر نگفته. حرفای یه دوسته.

 

همینجوری نامه

۱.ای گل خوش نسیم من ، بلبل خویش را مسوز / کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو

(حافظ)

...

۲. پرم از واژه، پرم از نقطه / پرم از هزار ، شایدم دوهزار حرف ناگفته

..

۳. برخلاف چند ماه اخیر که هر چه زور می زدم اشکم در نمی آمد و در بدترین شرایط هم ،نهایت عکس العملم این بود که ساکت  شوم و بروم یک گوشه بنشینم و فکر کنم، امااین روزها زیاد اشک می ریزم، هر چه فکر می کنم دلیلش را نمی فهمم، حداقل فعلا.

۴.هی فلانی..این رسمش نبود.حداقل فعلا.

۵.باران می بارد.خوشحالم.حداقل فعلا.