۱.لاست میبینم. آرام و پیوسته و بدون هیچ عجله ای. به خاطر خودم. به خاطر کیت. بعد از هر بار دیدن در خودم غرق می شوم و فکر می کنم . به این که در یک مورد احساس هم ذات پنداری عجیبی با این شخصیت دارم. نه این که بگویم به اندازه او جسور و کله خر هستم. نه به آن اندازه نیستم.هرچند که گاهی دوست دارم باشم. اما مساله این نیست. مساله چیز دیگری است که هر بار نگاه پر از بغض او را میبینم من هم ته دلم بغض می کنم. شاید نه برای کیت.برای خودم.

۲."اتفاق خودش نمی افتد".

پ.ن ۱:این اسم فیلمنامه ای از بهرام بیضایی است. این هم اضافه شد به همه ی کتاب هایی که این مدت اخیر به بهانه های مختلف هدیه گرفتم و خواندن هر کدامشان برایم لحظات شیرینی را رقم زده.. مرسی مرسی. به خاطر همه محبت هایی که نمی دانم لیاقتش را دارم یا نه.

پ.ن ۲: واقعا اتفاق خودش نمی افتد؟

۳. به این فکر می کنم که شاید چند سال دیگر دلم برای خودم تنگ شود.