داستانک
دهنم تلخه، انگشتای دستم سرده،سرده سرد..یه چیزی مثه صدای جیر جیرک توی گوشم همش صدا میده.. لبای تو تکون می خوره. تند تند . فکر کنم داری حرف میزنی. هی دستاتو تکون می دی موقع حرف زدن. من نگات می کنم. انگشتای پام هم کم کم داره گزگز می کنه. نمی شنوم چی میگی. درمورد من حرف می زنی. اما اهمیتی نداره برام. آروم پلک می زنم و توی دلم یه آهنگ عبریو زمزمه می کنم، بدون اینکه بدونم معنیش چیه.
شاید یه زنیه که داره حرف میزنه،از خودش میگه،از اینی می گه که...هیچی..
ساکت شدی، انگار حدس زدی حرف زدن قایده نداره و من حواسم جای دیگس... ساعتمو نگاه میکنم، دیرشده، باید برم، تو ساکتی، زانواتو تند تند تکون میدی، قکر کنم عصبی شدی باز.. عطسه می کنم، میگی عافیت باشه، نمی فهمم یعنی چی. هیچ وقت نفهمیدم.مثه خیلی چیزای دیگه. نگات می کنم. می گم دیرم شده. دیگه هیچی نمی گی. یه خداحافظ زیر لب میگیو من میرم. میرم. همون آهنگ عبریو باز زمزمه می کنم. به این فکر می کنم که هیچ وقتم نفهمیدم حتی معنی خداحافظ چیه. کم کم آهنگرو بلند می خونم..آهنگه از زبونه یه زن که داره میگه....
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت 23:25 توسط فرناز فرضی
|