روایت نامه
۱.سرطان داره،یه روز در میون برای درمان میره بیمارستان،دختر کوچولوشم با خودش می بره،کسی نیست که با دختر کوچولوی مو فرفری بازی کنه تا مامانش برگرده،تا یادش بره که مامانش کی رفته و کی بر می گرده،تا اصلا کم کم مامانشو که دیگه موهاش فرفری نیست،یادش بره،تا...
۲.دختر کوچولو روی صندلی،توی راهرو بیمارستان نشسته،انگشت شستش در دهانش است و پاهای کوچکش را که خیلی با زمین فاصبه دارد را تکان می دهد،عروسکی بغلش است...
۳.سال ها بعد،دخترک روز هایی را به یاد می آورد که یواشکی با عروسکش حرف می زد و ازش می پرسید،میدونی آرزو چیه؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۷ ساعت 22:34 توسط فرناز فرضی
|