رو به رویم نشسته،سرش پائین است و با کاغذی بازی می کند.سکوت است.سرفه ای می کنم،شاید سر حرف باز شود.همان طور که سرش پایین است می پرسد:سرما خوردی؟ و من همان طور که به کاغذ دستش نگاه می کنم،یک نوچ می گویم و دوباره هر دو  ساکت می شویم.صدای خنده ی میز بغل توجهم را به خود جلب می کند،نگاهشان می کنم و بی دلیل من هم لبخندی می زنم.سیگاری از جیب کتش در می آورد و بین لب هایش می گذارد،جیب هایش را می گردد،مثل همیشه باز فندکش را جا گذاشته،می داند که من سیگار نمی کشم،برای همین نمی پرسد که فندک دارم یا نه.انگار منتظر این بهانه بود،سیگار را روی میز می گذارد،نگاهم می کند و می گوید:" بعضی وقت ها انقدر تنهام که دیگه اینم نمی تونه...اه،هیچی".می پرسم،" اینم نمی تونه چی؟"، نفس عمیقی می کشد و زیر لب می گوید:" یه چرتی گفتم ،حالا توام گیر نده!"، دوباره ساکت می شویم ،اما این بار بی اختیار به همدیگر نگاه می کنیم،چقدر حرف هست که باید بزنیم،چقدر کار هست که باید انجام بدهیم،چقدر ... انگار این سکوت تمامی ندارد،انگار کسی گلویم را دارد فشار می دهد،راه نفسم تنگ شده،باید کاری کنم،باید این بازی را تمام کنم،فندکی از کیفم در می آورم،آرام دستم را به سمت دستش می برم،دستش را می گیرم ،چقدر سرد است و چقدر من گرم می شوم.فندک را در دستش می گذارم،کیفم و کاغذ مچاله شده ی روی میز را بر می دارم و می روم