همینجوری نامه
جوراب های راه راه رنگی ام را پایم میکنم..سر پنجه تا دم در میروم،در را آرام باز می کنم و بدون کفش، با همان جوراب ها ی راه راه رنگی تا دم در خانه ات می دوم...
می رسم،نفس نفس می زنم،چراغ اتاقت روشن است.می خواهم با صدای بلند صدایت کنم، ،اما نمی شود ،یک سنگ کوچک بر میدارم و به شیشه ی پنجره ات می زنم...
منتظرم تا پنجره را باز کنی، تا برایت دست تکان دهم،تا ...
چراغ اتاقت خاموش می شود..خیره مانده ام،به تاریکی پشت پنجره..
ساعتی بعد، با جوراب های راه راه رنگی کثیفم آرام آرام به سمت خانه می روم...
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ آبان ۱۳۸۷ ساعت 0:21 توسط فرناز فرضی
|