دوباره
1.خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. انقدر آدم مشغول خودش میشه که از خود خودش غافل میشه. فیسبوک هم که شده دکون واسه همه. اما اونجا نمیشه نوشت، نمیشه هرچیزی که تو ذهنته و دلته بنویسی. اینجا اما احساس امنیت بیشتری میشه کرد...
2. دوستی از دیالوگ فیلمی گفت: عاشقی باید قسمت آدم بشه...
من به فکر رفتم. راسته، آدم ها تنها یکبار دلشون میلرزه و تا عمر دارن یادشون نمیره، فقط یکبار. بقیه اش دروغه، تلقینه، عادته...
3. خسته ام از اینهمه کار و کار و کار و بدو بدو و بدو که اگه نبود خسته تر بودم. اما شاید اگه تو بودی همه اینها راحت بود. تو که من همیشه مثه سایه بودم و هستم و میلرزم...کاش میدونستی، کاش میشد کای کرد، افسوس
4. من از ماندن در اینجا سیر سیرم... اما جرات رفتن را هم ندارم، پس همینجا سر جایم نشسته ام
5. چیزی بگو...
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۱ ساعت 10:30 توسط فرناز فرضی
|