تبليغاتX
مترسک
یاوه گویی های یک موجود مثلا زنده
آدم ها به طور معمول دو بار شانس این را دارند که در زندگی شان مادربزرک داشته باشند بعضی ها هم یک بار بعضی ها هم...

من دو بار این شانس را داشتم و فرصت هایم تمام شد و دیگر نه مادربزرگی هست و نه خانه مادربزرگی و نه کسی که برایت آرزوهای رنگی بکند... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1390ساعت 11:27  توسط فرناز فرضی  | 

۱.نفس کشیدن سخته، تو رو ندیدن سخته

تو پیچ و تاب عاشقی، به تو رسیدن سخته...

 

پ.ن: شاید اگر دو سال پیش بود این آهنگ رو میشندیم حداقل اش این بود که بغضم می گرفت. اما الان فقط احساس می کنم آهنگ قشنگیه و شعرش نیز. نمی دانم از سن  و سال است یا...

 

۲. این روزها مدام با خودم توی خودم حرف می زنم و یه دفتر یادداشت از "شین" بهم کادو داده شده و هر چیزی را که از ذهنم می گذرد و مخاطبم خودم است توی آن می نویسم. بعد تنبلی ام می آید که بیایم و اینجا هم بنویسم اش. شاید آنجا خلوت اش امن تر است.

 

۳.دله گی، تعلیق،ریجکت، بلند پروازی، بی خیالی، زمان،...من..حواست هست؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 1:49  توسط فرناز فرضی  | 

1. " بار ِ دیگر مردی که دوست میداشتم" یا "مردی برای تمام فصول" یا ...

2. تسویه حساب . کلا گاهی لازم است که آدم کارهایی را در زدنگی اش تمام کند و کارهای دیگری را شروع کند. برای این تمام کردن و شروع کردن هم تسویه حساب اتفاق معمولی است. تا وقتی به جایی وصل باشی که دلت با آنجا نباشد جای دیگری نمی توانی وصل بشوی یا اگر بشوی ممکن است شل باشد و کنده شوی. شاید برخلاف میل ات. من که کندم و فعلا راضی ام.

3. دلم می خواهد بروم یک جای ساکت و آرام و خلوت. که بعضی روزها آفتاب باشد و بعضی روزها ابری یا بارانی. بعد موظف به انجام دادن کاری نباشم. حداقل برای چند روز . تلفنم را خاموش کنم و از اینترنت هم حتی دور باشم. فقط کتاب باشد و فیلم و موسیقی خوب و خواب. فقط برای چند روز. مثلا در یک روستا در همین نزدیکی ها.

آرزوی بزرگی است؟

4.دیروز پیاده در خیابان راه می رفتم. باد می امد. اما سرد نبود. یاد مهر هایی افتادم که هرکدام اغاز یک داستان بود برایم و روزهایی که دستم و دلم می لرزید و در پئست خود نبودم خیلی وقت ها و حالی بود برای خود، خوش حالی... یهو پرت شدم به ان روزها.. چقدر زود می گذرد همه چیز. اما احساسات هرچه قدر هم که کمرنگ شوند اما فراموش نمی شوند. هستند و گاهی که از ان لایه های زیرین بال می آیند حال ات را عوض می کنند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 23:56  توسط فرناز فرضی  | 

۱.

اولین نارنگی

اولین برگ زرد

اولین بارون

اولین انار ترش

... مهر...

 

پ.ن۱: برگ زرد یهویی افتاد روی شیشه ماشین. صاف بود و زرد و زیبا. یهو احساس کردم انگار یه نشونه اس، انگار باهام حرف زد. گفت منو بردار و نگه دار. مثل قاصدک. تا اومدم وایسم و بردارم، باد زد و بردش انداخت وسط خیابون. زودی زدم بغل. مسیری که امده بودم و دویدم تا پیداش کردم. آوردمش خونه و گذاشتم روی میزم.

پ.ن۲: حواست به نشانه ها باشه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 23:42  توسط فرناز فرضی  | 

 

۱. هر چیزی یه دوره ای داره. شاید خوب هست و شاید هم گاهی نه. اما ذات طبیعت این است که هر چیز دوره ای دارد و تمام می شود و این تو هستی که تمام این دوره ها را مرور می کنی و به خاطر می سپاری و یا فراموش می کنی...

الان که خوب فکر می کنم هیچ چیزی به یادم نمیاد که ثابت مونده باشه..

و الان زمانی است که یک دوره برای من دارد عوض می شود، سنگینی تمام می شود و برای مدتی احساس سبکی می کنم، که بار روی دوشم کمتر اذیتم می کند. شاید بار همان است و من همان. اما انگار این دوره است که دارد عوض می شود و حال من خوب است خلاصه...شاید...

 

۲. قصد سفر دارم...

 

۳. یادته می خوندم... ؟

یادمه اون شب که رفتی چشم و بستم / شیشه ی عمر جوونی مو شکستم

تا به تو پیغام دلجویی فرستم / اسمتو با شیشه کندم روی دستم

 

۴.انتخاب سختی است...

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 شهریور1390ساعت 22:44  توسط فرناز فرضی  | 

 

نامه ای به "تو" که حالا شدی "شما" یا شاید هم "او"

این روزها سرم درد می کند، میدانم، از چشم هایم است، دکتر رفتم، گفت از چشم هایت نیست، اما می دانم، از چشم هایم است. آن زمان که تو، تو بودی، چشم هایم می دوید میان مردمک چشم هایت و همان توتیایی بود برایش... اما از آن روزی که هر چه دوید، دید که مردمک چشم هایت هم دارند می دوند و دور می شوند.. چشم هایم درد گرفت.. دور شدند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نکردند..

این بار اول نبود که فرار می کردند، یادت هست؟ آن زمان که هنوز تو، تو نشده بودی، یک بار دیگر هم چشم هایت دویدند و دویدند و دور شدند و چشم های من نا امید، برگشتند.. تا اینکه وسط راه چشم هایت به نفس نفس افتادند، ایستادند و پشت سرشان را نگاه کردند و دوباره برگشتند تا با چشم های من راه را ادامه دهند..

گفتم راه..یادت هست که چقدر راه رفتیم و راه رفتیم و گفتی و گفتم و نگفتی و نگفتم و آرام شدی و آرام شدم و راه رفتن شد عادت و عشق و پیاده رو شد جایی برای زندگی..آخ که چقدر دلم لک زده برای سنگ فرش های خیابان وقتی که نگاهشان می کردم و به غیر از پاهای خودم پاهای تو را هم میدیدم .. پاهایم از آن پایین به من نگاه می کردند و می گفتند که خسته شده اند، اما وقتی میدیدند آن بالا من دارم میخندم، ساکت می شدند و به مسیرشان ادامه می دادند... همان موقع بود که از پاهایم به خاطر بودنشان تشکر می کردم..

می خندیدم.. آن بالا می خندیدم..یادت هست که گفتم انگار بالا هستم..مثلا توی آسمان ها و شاید بودم ، حتی برای آن لحظه و بالاتر رفتم وقتی شدم همه هستی کسی...حتی اگر نبودم، حتی اگر تو باور نکردی.. 

گفتم مسیر.. یادت هست که میان دوراهی مانده بودم و گفتی که مسیرت را انتخاب کن و وقتی هم که انتخاب کردی دیگر شک به خودت راه نده و ایمان بیاور و دنده عقب هم نکن که بزرگترین اشتباه است. من شک به خودم راه ندادم و ایمان آوردم و به عقب هم حتی نگاه هم نکردم و رفتم و رفتم ...اما تو شک کردی و ایمانی که آورده بودی برداشتی بردی و خیلی چیزهای دیگر را هم بردی و برگشتی به عقب..عقب تر..دور ..دورتر.. جایی که دیگر نه "تو" بودی، نه "شما"... شدی "او"... 

 

پ.ن: شاید هم اسم نامه ام را گذاشتم... " یک عاشقانه ی آرام" یا شاید هم ... "نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد"..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 22:55  توسط فرناز فرضی  | 

 

  ۱. به هیچ بار مده خاطر و به هیچ دیار / که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار

پ.ن: با تشکر از بابای نون

 

  ۲. سفر ما را جای تازه نمی برد، جای قبلی را برایمان تازه می کند...همان روز اولی که برمی گردی می فهمی بد زندگی کرده ای، دلت می خواهد همه چیز را عوض کنی..

از کتاب "ماه کامل می شود"- نویسنده: فریبا وفی

پ.ن۱: توضیه می شود

پ.ن۲: با تشکر از میم

 

  ۳. گفتم دلم می خواهد یک زمانی که فراغت خاطر داشتم، یک کافه بزنم و بنشینم توش و در حالی که مشتری ها هم در میزهای کناری سرگرم گپ زدن هستند ، قصه بنویسم

گفت: تو هیچ وقت فراغت خاطر پیدا نمی کنی!

 

پ.ن: راست گفت...

 

  ۴. من از آدم ها می ترسم. از اتفاقات هم می ترسم. می ترسم از اینکه وارد اتفاقی شوم یا بهتر بگویم وقتی وارد اتفاقی شدم از ادامه دادن اش می ترسم. شاید برای همین است که اکثر مواقع همه کارهایم را نصفه ول می کنم. این وسط ها اگر کسی باشد که دستم را بگیرد و با خودش ببرد و دائم توی گوشم زمزمه کند که ترس ندارد، می توانم قدم بردارم. وگرنه همان جا سرجایم می ایستم و احساس رضایت همراه با ناراحتی می کنم...

 

پ.ن: دستم بگرفت و پا به پا برد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 23:51  توسط فرناز فرضی  | 

۱. برای شروع خوب است..

این که امیدوار باشی ..به همه چی. اینکه فکر کنی همه چیز گذرا است. پس بهتر است که حرص الکی نخوری و لذت ببری و مهم ترین نکته این که فقط تا آنجا که می توانی هر کاری را که دوست داری در زندگی ات انجام بدهی

آهان، و یک چیز دیگر.. باید اینجا عین واژه را به کار ببرم وگرنه مفهوم را نمی رساند

تا می توانی معاشرت کن و به هر چس خری فکر نکن. فکر تو ارزشش اش بیشتر از اینهاست

بهتر بگویم. تا می توانی شیطنت کن. آدم ها نا محدود اند و حیف است که تو محدود باشی

 

۲. امروز به خودم آرامش دادم. گفتم که می تواند کارهایش را خوب انجام بدهد و بعد از اینکه یکی از کارهایش را خوب انجام داد، فقط گوش کردم ببینم چه می خواهد و همان را انجام دادم.

بردمش آرایشگاه و ابروهایش را برداشتم. حتی می خواستم ۱۷ هزار تومان بدهم تا برای اولین بار مانیکور کند. اما خودش گفت یک فرصت مناسب تر.

بعد برایش مانتو رنگی رنگی خریدم. بعد پیاده راه بردمش در محله کودکی هایش و گذاشتم باد بپیچد در موهایش و بعد ارام گردنش را نوازش کند

بعد برایش یک پیرهن خال خالی قرمز خریدم و گذاشتم که احساس کند تنها نیست و با هم می توانیم خوش بگذرانیم و بعد رقصیدیم و رقصیدیم و رقصیدیم و ...

آرام شد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 23:52  توسط فرناز فرضی  | 

گربه ها هم می میرند..

گربه ها هم وقتی آرام و موزون دارند از خیابان رد می شوند و احتمالا به نقطه ای در آن سمت خیابان فکر می کنند، میمیرند. یعنی ماشین بهشان می زند و پرتشان می کند در گوشه ای از خیابان و آنها آرام و شاید ناکام میمیرند

من دارم توی پیاده رو می روم، احساس می کنم خلاف جهات بقیه هستم با اینکه هیچ علامت یک طرفه بودن در هیچ پیاده رویی وجود ندارد

احساس می کنم همه به من نگاه می کنند و باز احساس می کنم که چه موزون و زیبا هستم، مثل همان گربه ای که داشت از خیابان رد می شد

اما به نقطه ای در آن طرف پیاده رو فکر نمی کنم، به همینجا فکر می کنم، به او که چقدر دیدنش برای چشمم مثل سرمه است و شنیدن صدایش آرام بخش و حتی آرزی بودنش برای لحظاتی خوشایند..

باز می روم

این هجوم افکار در سرم سنگینی می کند، باید پیاده شان بکنم و تنها به مسیرم ادامه بدهم، هرچند که وقتی هستند احساس می کنم تنها نیستم، احساس می کنم زنده ام...

 

به او فکر نمی کنم اما دیگر

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1390ساعت 0:13  توسط فرناز فرضی  | 

۱. مادربزرگ ها همیشه هستند، حتی وقتی که باشند و تو نبینی شان، حتی وقتیکه نباشند، حتی وقتی که فاصله زیاد است و زبان قاصر است و چشم کور و گوش کر، برای گفتن و دیدن و شنیدن و ....و لمس کردن، که دستش را بگیری توی دستت، نه، که او دستت را بگیرد توی دستش و گرمت کند و آرام شوی..آرام  ِ آرام و احساس کنی پشتت گرم است به کسی که با بودنش دیگر میتوانی از هیچ چیز نترسی، حتی اگر فقط در بیان باشد ...

پ.ن۱: امشب فیلم "مرهم" داوودنژاد را دیدم. از همان لحظه اول فیلم به یاد مادربزرگم اشک ریختم تا آخر..

مادربزرگی که مرهم بود و من قدرش را ندانستم  

پ.ن۲: پارسال، مادربزرگ یک روز ِ شنبه سکته کرد و رفت تو کما. ومن همه اش خودم را گول می زذم که برمی گردد، که دوباره می رویم خانه اش، می خواستم ببرمش خرید، سفر، مهمانی..آخ که چقدر همه اینها را دوست داشت.. یکشنبه گذشت، من نتوانستم بروم بیمارستان،شب مامان گفت انگشن پایش را تکان داده و من امیدوار شدم، هرچند می دانستم که ماندنی نیست...دوشنبه هم گذشت و من باز نتوانستم  بروم خوابیده اش را ببینم حتی..

شب گریه کردم، باهاش حرف زدم و می دانستم که دارد می شنود...

سه شنبه... با هر بدبختی ای که بود رفتم بیمارستان. خواب بود، رنگش زرد بود و دیگر نمی خندید، مادربزرگ که همیشه می خندید...

دستش را گرفتم، که گرم شود، که شاید او هم گرم شود، آرام گفتم، مامان بزرگ من اومدم و خیره شدم به صورتش...

چند لحظه بیشتر نگذشت که دستگاه صدای ممتداش بلند شد...

.

.

مادربزرگ منتظر من بود تا با هم خداحافظی کنیم... تا آرامم کند و بعد با خیال راحت برود...

 

پ.ن۳: هنوز اشک هایم می آیند

پ.ن۴: مادربزرگ..دلم خیلی تنگ است..خیلی...    

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 23:18  توسط فرناز فرضی  |