۱. بارون بیاد. بعد یکی بیاد بریم زیر بارون راه بریم...همین.
۲.تا با غم عشق تو مرا كار افتاد / بيچاره دلم در غم بسيار افتاد
بسيار فتاده بود هم در غم عشق / اما نه چنين زار كه اينبار افتاد
سوداي تو را بهانه اي بس باشد / مدهوش تو را ترانه اي بس باشد
در كشتن ما چه ميزني تيغ جفا / ما را سر تازيانه اي بس باشد
پ.ن۱: بخشي از آلبوم يادگار دوست، با صداي شهرام ناظري
پ.ن ۲: بیچاره دلم...
+
نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 23:51  توسط فرناز فرضی
|
صبح از خواب بیدار شد، دست و صورتش را شست، صبحانه ای خورد، لباس هایش را پوشید، کفش راحت هم پوشید که بتواند راحت بدود. مادرش گفت ترو خدا من و بی خبر نذاریا، زنگ بزن. خندید و جواب داد آخه وقتی که آنتن مبایلارو می زنن چه جوری زنگ بزنم؟ اصلا مبایل هم نمی برم، دردسره. مادر چهره اش در هم گره خورده بود، سکوت کرد. گفت پس مواظب خودت باش. بند کفش هایش را بست و خندید و جواب داد ، مواظبم. من ندیدمش. نه او را که نمی دانم کیست و نه بقیه را. شاید هم دیدم. شاید هم از کنار هم گذشتیم. شاید هم برای لحظه ای هم صدا بودیم وقتی با تمام وجودمان فریاد می زدیم و من احساس می کردم که هستیم، که هستم. نمی دانم، یادم نیست. اهمیتی هم ندارد. او، یا آن دیگری، یا آن یکی، یا تک تک آن ها را، که نخواستند مواظب باشند. اصلا یادشان رفت که مواظب باشند. اصلا شاید به این فکر می کردند که کار مهم تری نسبت به این که مواظب خودشان باشند دارند.
نمی دانم بگویم ما ملت بدبختی هستیم یا ما ملت خوشبختی هستیم. ناراحتی های بزرگی داریم که آنقدر بهشان عادت کرده ایم، برایمان کوچک و عادی شده اند و خوشحال های کوچکی داریم که آنقدر نداریمشان که همان ها آنقدر بزرگ شده اند که باعث می شوند به همان ناراحتی های بزرگ عادت کنیم و برایمان کوچک شوند شاید ،و اصلا فراموش کنیم خیلی چیز ها را. ما ملت فراموشکاری هستیم. اما این بار را هیچ کس فرا موش نمی کند. هیچکس فراموش نمی کند وقتی که تمام وجودمان ترس بود و دلهره و نگرانی و در همان حال پیش می رفتیم و با قدم های خودمان تمام این احساس ها را در درون خودمان له می کردیم. هیچکس فراموش نمی کند شادی دیدن انگشتان دست هایی که رو به آسمان بودند و نشانی از آزادی. هیچ کس فراموش نمی کند با هم دویدن ها در لا به لای کوچه و پس کوچه های این شهر را. هیچ کس تک تک آدم هایی را که بودند و دیگر نیستند را فراموش نمی کند. من میدانم. این بار دیگر ملت فراموش کاری نیستیم. حتی اگر حافظه هایمان را پاک کنند،حتی اگر فراموش کنیم مواظب خودمان باشیم، این شهر هیچ وقت این روز ها و این آدم ها را فراموش نمی کند.
+
نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 2:29  توسط فرناز فرضی
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 2:4  توسط فرناز فرضی
|
۱. هر مشکلی یه کلیدی داره. من میگم کلید پیش خود آدمه. فقط ممکن گم شده باشه. باید گشت و پیداش کرد. اون میگه شایدم کلیدو خوردیم. من میگو بازم چاره داره. اون میگه اما ممکنه هضم شده باشه. من میگم...کلید که هضم نمیشه. بعد یه نگاهی به اظرافم میندازم و آدم هایی که پشت فرمون نشستن و به قیافه های درهمشون و به این ترافیک که تمومی نداره. یک کم هم به صدای موسیقی کیوان ساکت که داره پخش میشه گوش میکنم و فکر میکنم که این دیالوگ ها به درد این میخوره که آدم یه روزی بنویسه ..بعد میگم..آره انگار این شهر پر است از آدم هایی که کلیداشونو قورت دادن و هضم هم شده و خودشون هم خبر ندارن.
۲. انار را دانه دانه دانه...
پ.ن: با این که فکر می کنی مقدس نیستی، اما انار امروز برای من مثل دانه های تسبح بود...
۳. این روزها دارم سعی می کنم خودم را عادت بدهم به اینکه چیزهایی که عادت داشتم را فراموش کنم، یا کم کنم یا تعدیل کنم...بعد درست در زمانی که چند قدم از این مسیر را رفته ام به این فکر می افتم که اصولا عادت کردن خوب است یا نه..و لحظه ای بعد وحشت برم می دارد که اگر تمام آن چیزهایی که امروز بهشان عادت دارم را اگر فراموش کنم ، ممکن است روزی برسد که حافظه ام را از دست بدهم...
۴. کامنت سمیه : فک کنم تیتر بعدیت گذر نامه باشه...
پ.ن۱: آره دارم می گذرم ..
پ.ن ۲:بیزارم از هر چه گذشتن است. از جا گذاشتن. از نماندن...
۵. رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...
پ.ن: - آره؟
-آره نه، بله..!
+
نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 2:10  توسط فرناز فرضی
|
۱. تمام. (؟)
پ.ن: پیش به سوی سر نوشت، بدون حساب و کتاب..وقتشه که دیگر خودت باشی
۲.گلو درد. گوش درد. سر درد. آب بینی درد..
اینارو بی خیال.بیرون داره بارون میاد،باید رفت و خیس شد...
۳.جوجه ای داری. ازش مواظبت می کنی.بهش آب می دهی. غذا می هی. لانه برایش می سازی. کم کم با این که خودت پرواز بلد نیستی ، اما پرواز یادش می دهی..تا برای خودش پرنده ای شود..کم کم باید بخواند.. میخواهی نگهش داری. تا صبح ها با صدای خواندنش بیدار شوی و ...
گفت اما اگر ببینی که خظری تهدیدش می کند و دیگر در این لانه در امان نیست، چه کار می کنی؟باید رهایش کنی برود ، هرچند که سخت باشد..
...
گفت..راستی همه اش احساس می کنم یک روز بارانی میبینمت که داری گریه می کنی..گفتم گذشت
پرسید چرا؟ گفتم چون پرنده ام را آزاد کردم،تا پرواز کند ..قبل از این که شروع به خواندن کند..
پرسید اسمش چی بود؟
گفتم..پرنده ها که اسم ندارند
گفت...
+
نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 23:30  توسط فرناز فرضی
|
شب..
شب که میشه، تو کوچه ی غم
اشک من میشه ستاره
من...
چشمامو به ابرا میدم
آسمون بارون می باره..
..
پ.ن۱: نشسته ای توی یک کافه دنج و یکی دارد برایت حرف می زند، از خودش می گوید ، از تو می گوید، از این می گوید که چقدر تو برای آرامش بخشی و... ولی تو داری به صدایی که توی کافه هست گوش می کنی، صدای عماد رام که دارد می خواند و تو را با خود می برد به تمام پاییزهای مه آلودی که به یاد می آوری و نمی آوری...
پ.ن۲: قبل تر ها..پاییز که می شد..وقتی باران می آمد، وقتی آدم ها خودشان را با خودشان جمع می کردند توی خیابان و صورت ها از سرما سرخ بود، وقتی مه می زد، آن وقت ها اگر آهنگ عاشقانه ای می شنیدم..دلم هری می ریخت پایین و یاد تمام خاطرات تیله ای ام از پاییز و آدم هایش می افتادم..اما اینروزها فرق کردم انگار..می ترسم..می ترسم دیگر هیچ وقت، هیچ کس دلم را نلرزاند...
پ.ن۳: تیله زیباست. انقدر که وقتی داری تیله بازی می کنی انقدر محو رنگ هایش هستی که متوجه به هم خوردن صدای تیله ها نمی شوی..
پ.ن۴:بعد از مدت ها بدون هیچ خود سانسوری..نوشتم
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 0:31  توسط فرناز فرضی
|
۱. ایستاده ام در ایستگاه مترو. منتظر. مثل همه. پاهایم را جفت کرده ام طوری که وقتی از بالا نگاه میکنی از مربع موزاییک خارج نشود. شال گردنم دور گردنم پیچیدم و روی دهان و دماغم. نفس که میکشم گرمایش را احساس می کنم. عینکم بخار می کند. آدم ها برای لحظه ای یعنی درست تا بازدم بعدی تار می شوند و تا می خواهند به حالت اولیه شان برگردند، بازدم بعدی ام امانشان نمی دهد و این تصاویر همینطور ادامه دارد تا لحظه ای که قطار جلوی پایم می ایستد، یعنی همانجایی که مربع با چهار تا زاویه هایش مدت هاست ایستاده...
۲. گفت آرام تر می شوی، شاید هم شده ای و خودت هنوز انقدر سرگرم خودت هستی که متوجهش نشدی.. خوب که دقت می کنم انگار واقعا آرام شده ام و صبرم کمی بیشتر شده..هر چه که هست این تغییر گرمم می کند..
۳. تو یک بازنده ای!
پ.ن: این را گفتم که تلاشت را بکنی که برنده شوی .
+
نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 23:19  توسط فرناز فرضی
|
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش نکنی
...
امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
بگذار به آرامی بمیری
...
پابلو نرودا
+
نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 21:14  توسط فرناز فرضی
|
۱. گاهی وقت ها انقدر پر میشی از حجم واژه های درونت که تا رها شون نکنی آروم نمیشی..امروز هم از اون روزها بود. که همه اش با خودم حرف می زدم توی دلم ، آن هم بلند بلند ..وقتی پشب میزم نشسته بودم و درس می خواندم و از پنجره جلو میزم کوه ها را نگاه می کردم و شیشه ای که باران داشت آب به صورتش هی پرت می کرد...وقتی توی آژانس بودم و راننده آژانس ازم پرسید که موسیقی اگر اذیتتون میکنه خاموش کنم ضبط رو، و من گفتم نه، مگه میشه آدم از موسیقی خوشش نیاد؟ و اون گفت مثل بچه ای که دندون نداره و نمی تونه بعضی چیزها را بخوره، بعضی ها هم ابزار درک موسیقی را ندارن، یعنی شعورشو ندارن و من بقیه راه را داشتم با خودم حرف می زدمو به موسیقی ای که گذاشته بود فکر می کردم..یا وقتی سوار اتوبوس بودم و دخترا از هر طرف صداشون میومد و به ناچار حرف هاشونو می شنیدم و آرزو می کردم که خدایا خودشیفتگی را از دختران و زنان ما دور بنما و به جایش کنمی عقل و شعور به آنها عنایت بنما و از این چیزها .. یا وفتی توی ماشین بودم و باران میومد و با صدای بلند آهنگ گوش می دادم و می خواندم و همان موقع پشت چراغ قرمز پسر بچه ای با موهای خیس و لپ های از سرما گل انداخته چسبید به شیشه ماشین و حالم از خودم بهم خورد... یا همین الان که اینجا دارم این واژه های یتیم را رها می کنم..
۲. برایم گل نرگس بگیر..آن روز که..
۳. وبلاگ "ن.ف" را داشتم میخوندم..یه جا نوشته بود : مخلوط بوی سیگار و ادکلن، مست کننده ترین بوی دنیاس...
و من یاد این افتادم که یکبار با چنین بویی مست شدم و این مستی هنوز از سرم نپریده است..و این در حالی بود که نه سیگاری بود و نه ادکلنی...شاید..
۴.سفر..این بار.. آغازی برای یک پایان و پایانی برای یک آغاز...
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 0:30  توسط فرناز فرضی
|
۱. ز گهواره تا گور دانش بجوی؟ بسه دیگه بابا! حالم از هرچی گهواره و گور هست داره بهم می خوره!
۲. بگذار سفر تو را با خودش ببرد...
۳. بعضی وقت ها یه چیزی کمه..شاید هم یه چیزهایی...
۴. آنکه میگوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است که
آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید
هزار آفتاب خندان در توست
هزار ستاره گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
ا.شاملو
+
نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 22:15  توسط فرناز فرضی
|